شب خواستگاری
امشب شب خواستگاري بود .دختر نميدونست خوشحال باشه يا ناراحت...گريون
باشه يا خندون...به فكر آينده باشه يا به خاطرات گذشته.....توفكروخيال بود كه يهو
صداي زنگ در خونه اومد يهوقلبش يه تيري كشيد سپردش به خدا و گفت خدايا
هرچي صلاحمه همون بشه...خدايا خودت كمكم كن..اومدن تو بعد يكم سلام و احوال
پرسي خواستن كه عروس خانوم بره چايي ها رو آماده كرد ولي به جاي اينكه
خوشحال باشه يه بغضي تو گلوش بود همش پيش خودش فكر ميكرد اگر اوني كه
تموم زندگيش بود الان اينجا بود چي ميشد واي خدا اگه اون بود هيچي ديگه ازت
نمي خواستم داد ميزدم كه خدا جون ممنونتم قربونت برم ولي الان به جاي اون
احساس يه بغضي توي گلوش بود ولي خب بايد ميرفت رفتو با يه سلام احوال پرسي
وتعارف چايي نشست.ازشون خواستن كه برن باهم حرف بزنن رفتن 5دقيقه اي
ميشد كه با سكوت سر شد بعد پسر گفت فكرشو ميكردي من يه روز خواستگارت
بشم باورت ميشه از ته دل ميخواستمت ولي هيچ وقت اينو متوجه نشدي نميدونم
درست ابراز احساسات نميكردم يا...به هرحال هرچي بود گذشت حالا مهمه كه ديگه
ميدوني خب منتظرم بفرمايين خانوم ...دختر يكم ساكت بود و بعد گفت دوست دارم
زندگي كه شروع ميكنم با صداقت شروع شه نميخوام نه تو نه من با يه احسا س
دروغي بيايم جلو اول پيش خودش فكر كرد كه بيخيال همه چي بشه و با يه احساس
دروغي بره جلو ولي بعد پيش خودش فكركرد كه اون چه گناه كرده اين قدر خود خواه
شدي كه ميخواي با احساسات اون بازي كني پيش خودش گفت اگه واقعيت را بدونه
خيلي منطقي قبول ميكنه دختر گفت ميخوام خ صادقانه باهات حرف بزنم اول گوش
بده بعد هرتصميمي گرفتي قبول شروع كرد من يه نفرو دوس دارم اون يه نفر رفته و
ميتونم قول صدرصد بدم كه برگشتي تو كارش نيس يه جوراي ميتونم بگم براي اون
من يه آدم فراموش شدم ولي خب من نتونستم من يه لحظه هم نميتونم بهش
فكرنكنم تصميم گرفتم به فكر اينده باشم ولي هنوز نتونستم باشرايط كنار بيام
ميتونم باهات زندگي كنم ميتونم خ راحت بگم آره ولي نميخوام بااحساساتت بازي
كنم زندگي كردن برام سخت نيس باهات ولي اينم بگم هيچ وقت جاي اونو تو قلبم پر
نميكني اينو برا اين گفتم چون ميدونم بهتر از من لياقتتو داره درضمن خودتم خوب
ميدوني هيچ عشقي تودنيا مثل عشق اول نيس...پسر خشكش زده بود مات و
مبهوت توچشاش نگاه ميكرد احساسشو ميفهميدم بين دوراهي گير كرده بوددختر
گفت حالا با اين شرايط جوابت چيه پسر يكم آروم بودو بعد گفت راستشو بگو اين حرفا
راست بود جون من؟؟گفتم آره پسر با اشك تو چشماش گفت گذشتن ازت آسون
نيس ولي با اين شرايطم نميتونم تنهايي رابيشتر ترجيح ميدم فقط ميدوني دلم چي
ميخواد كه اون پسرو ببينم خفش كنم كه اينجوربا احساسات يه نفر بازي نكنه گفتم
دوست داشتن كه زور نيس حتما دوسم نداشت اينو كه گفتم زد زير گريه گفتم گريه
نكن الان پاشو بريم بيرون بعدم منم يه بهونه ميارم و تموم ولي ببخشم اگه ناراحتت
كردم پاشدن رفتن بيرون وبعد اومدن كه شيريني بخورن كه گفتم يه چند روزي صبر
كنين همه زل زدن بهم وبعد چند دقيقه حرف پاشودنو رفتن ودختر اون شب با خيال
راحت خوابيدوبعد چند روز يه بهونه جور كردو به مامان گفتو تمومش كرد...................