فرهاد و ميترا

میترا گفت من می ترسم فرهاد.

فرهاد گفت : ترست برای چیه؟

میترا به فرهاد زل زد و گفت:مطمئنی این کار ما جواب میده؟

فرهاد سیگاری روشن کرد و پک محکمی به آن زد و پس از چند ثانیه

گفت: آره میترا . ما این همه ازشون التماس کردیم . چه فایده ای

داشت؟ باید این کار رو کنیم تا باورشون بشه ما چقدر همدیگرو

دوست داریم . زیاد عمیق نشه زخمت . طوری که فقط ازش کمی خون

بیاد و بری بیمارستان

میترا نگاهی به فرهاد انداخت و بعد از ماشین پیاده شد . فرهاد

گفت :« بخند دیگه . قول میدم همه چی خوب پیش بره

میترا لبخندی زد و در را بست . فرهاد شیشه ماشین را پائین داد و

بلند گفت:یادت نره آ. روز چهاردهم ساعت هشت شب . وعده

بیمارستان بهمن

میترا سرش را تکان داد . کلید را داخل قفل چرخاند و وارد خانه شد و

فرهاد پایش را روی پدال گاز فشار داد و دور شد

تقویم روی میز روز چهاردهم را نشان میداد

فرهاد رمانی را که در حال خواندن آن بود را بست و روی تخت

انداخت . بعد حوله را برداشت . نگاهی به ساعت کرد . ده دقیقه به

هشت بود . فرهاد داخل حمام شد . حوله اش را آویزان کرد . به زیر

دوش رفت . چند دقیقه ای زیر دوش بی حرکت ایستاد و به فکر فرو

رفت .

از توی قفسه شامپو ها تیغ را برداشت . نزدیک مچ دستش برد .

چشماش را بست . . . باید این کار را میکرد . . . همانطور که میترا

هم در همین لحظه چنین کاری را میکرد . . . تا هر دو با هم به

بیمارستان می رفتند . . و پدر و مادرهایشان اجازه ی ازدواج به آن

هارا می دادند . تو طول این چند سالی که آن ها عاشق هم بودند

هیچوقت راضی به ازدواج آن دو نشده بودند . . .

فرهاد تیغ را چسباند به رگ دستش و پس از چند ثانیه تیغ را دوی

رگ مچ دستش کشید . تیغ از دستش به زمین افتاد فریاد بلندی زد و

خودش هم به زمین افتاد . سرش داشت گیج می رفت . درد شدیدی در

دستش احساس میکرد .کف حمام پر از خون شده بود . داد بلندی

کشید . در حمام باز شد و پدر و مادرش بهت زده نگاهش می کردند و

بعد به کمک او شتافتند .

دکتر خسروی به مادر فرهاد گفت : ما تمام سعی خودمونو کردیم .

 

ولی سه تا از انگشتاشو نمی تونه حرکت بده . ولی به مرور زمان

بهتر میشه

دکتر از اتاق بیرون رفت . فرهاد به مادرش گفت گوشی منو بده

مادر گفت موبایلت خونه هست فرهاد گفت پس گوشی خودتو بده

مادرش گوشی اش را از توی کیفش در آورد و به دست فرهاد داد .

فرهاد شماره ی میترا را گرفت.

پس از چند ثانیه میترا گوشی را برداشت و گفت : بفرمائین

فرهاد گفت الو میترا سلام . منم فرهاد . خوبی؟

میترا گفت تویی فرهاد؟ چرا خطت عوض شده؟

فرهاد گفت خط مامانمه . کجایی؟ حالت چطوره؟

میترا گفت الان خونه ام . بد نیستم تو چطوری؟ راستی بزن شبکه سه

فیلم خیلی باحال داره پخش میکنه

فرهاد تعجب زده پرسید پس قرارمون چی شد؟

میترا گفت:کدوم قرار؟

گوشی از دست فرهاد به زمین افتاد و صدای میترا از توی گوشی می

آمد که می گفت فرهاد؟ . . . چی شد . . .؟ صدای چی بود . . .؟ کجا

رفتی ؟ . . . حتما بزنی شبکه سه آ خیلی قشنگه فیلمش . . .